یک جفت چشم قهوهای ـ تاریکِ مبهم داشت
از مرد بودن هم فقط سیگار را کم داشت
میخواست معمولیترین کار خدا باشد
میخواست من باشم، تو باشی، پیش ما باشد
میخواست برگردد، ولی قانون مزاحم بود
(باید رعایت میشد آن حکمی که دائم بود)
پروندهاش خون داشت، دعواهای بومی داشت
پروندهاش تشویش اذهان عمومی داشت
هر شب کنار بالشش تا صبح سر میشد
پروندهاش هرروز هی پروندهتر میشد
میخواستم مثل خودِ یکدندهاش باشم
میخواستم تنها زنِ پروندهاش باشم
میخواستم باور کند اهل خطر هستم
با عشق در خیلی مسائل همنظر هستم
میخواستم باور کند بالا و پستم را
میخواستم گردن بگیرد هر دو دستم را
تسبیح چرخاندم... خدا هم سمت من باشد
یک بار در عمرش، فقط یک بار زن باشد
تسبیح چرخاندم، ولی فالم مزخرف بود:
تصویر یک ماهی تهِ دریاچهی کف بود
ماهی نمیفهمید، کف هی داشت خون میشد
کلّا" تمام سرنوشتش سرنگون میشد
ماهی نمیفهمید، کوچک بود، ماهی بود
اصلا" تمام فکرهایش اشتباهی بود
یک جفت چشم قهوهای ـ تاریک را بستی
باور نکردم نیستی، باور کنم هستی؟